تبليغاتX
شاهزاده کوچولو
زندگی
 شاید وفا کنی
ای دست های عاطفه بارتوتکیه کاه من

درچشم های تو من خیره ماندم

وزعمق بی کسی با قلب پرنوید

اوازی ازامیددرپیشگاه چشم توای خوب خوانده ام

شایدمرا از دام مصیبت رهاکنی

شاید نگاهی ازره لطف وصفا کنی شایدوفاکنی

شاید به من عنایتی بهر خداکنی

شایدکه درتلاطم این عمرپرسکوت من را صداکنی

این رابدان که من نام تورا لحظه به لحظه خودصداکنم

این رابدان که من با یه اشاره ازنوجان رافداکنم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 نامه ی به یک دوست
 

شاید شما در اغاز راه عشق باشید ونگران از سرنجامش

وشاید در کانون خانه ای سرد و بی روح و با تکرار روز مرگی ها

روزگاری بی عشق را می گذرانید و شاید  در میان راهید در گیر با

مسایل و دشواری های زندگی مشترک و سخت در عذاب .

وشاید هم به پایان راه رابطه ای  ورشکسته و دردناک رسیده و 

از مدار عشق به فضای سرگردانی وتنهای پرتاب شده باشید

در هر صورت به دست اوردن  باوری پر ثمر می تواند به شما

یاری دهد که در ساختن دوباره زندگی شاد و موفق به پیروزی

دست  یابید و ان این است که:

((ایمان بیاورید که حافظه عشق از ثبت خطاهای  ما عاجز است 

وهمیشه در جایی دیگر منتظر باز گشت ما به مدار پر نعمت مهراست)) 

 

                عشق است وبه معنایش تفسیر نشاید کرد

                این  قطره  به در یایی  نشناخته  می ماند


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه هفدهم آبان 1386  |
 عزیز بی آغوش نزدیک من
 انسان بی عاطفه چه خالیست و عشق بی ازادی چه زندان دردناکی است.

 

در زندگی ما انسان ها لحظاتی است که در آن مجرد عقل سالم بدون

 

دریافت عاطفی قلب بی عقلی است.

 

هرچه ازاد ترم بگذاری بیشتر از آن تو خواهم بود وهرچه بیشتر دوستم

 

بداری بیشتردوستت خواهم  داشت.

 

(عزیز بی آغوش نزدیک من)

 

موهبت عشق دو سویه همراه اعتماد وازادی وایثاری دو سویه تنها ظمان

 

وفاداری است.

 

با این همه اگر روزی احساس دلهایمان پایان پذیرفت اقراری صادقانه و

 

گسستنی شریف تنها نشانه آدمیزادگی است.

 

 از سواد عشق تنها باران نگاه وطعم بوسه را می دانی

اما زلال نگاهت ان قدر راهب است

که دل مرا با همه  پیچیدگی هایش

به سادگی غریزه بر لبان عشق         تسلیم می کند.

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 عشق

یک زندگی یک خونه نفسهای ادمی با

عشق اغاز می شود .

 

همان گونه که جهان اغاز شد.                                

عشق هدیه است بزرگ از خداوند به من

و تو برای یکی شدن

 

 دوباره  هم چون روزه اغاز.

 

من وتوبا یکی شدن روحهایمان که  اکنده

 از عشق و محبت

 

 است. به این ندای جاودانه اسمانی

پاسخ مثبت می دهیم  و اینده

 

 زندگییمان را با ان درخشان می سازیم و

تلاش می کنیم تا

 

خالصانه یک دیگر را دوست بداریم.

 

 بیا تا عشقه ازخداوند اغاز شده را ازاو

بیاموزیم .

 

هم چون خداوند بزرگ که همه ی ما را

دوست دار د به

 

 یکدیگر عشق بورزیم که تنها راهه سخت

این دنیایه پر محبت و زیباست.

 

 .بیا با عشقه به خالق به عشق نزدیک

شویم .

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه بیست و هفتم مهر 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه هفدهم مهر 1386
 وداع

 میروم خسته و افسرده وزار

 

 سوی منزلگه ویرانه خویش

 

 به خدا می برم از شهر شما

 

 دل شوریده ودیوانه خویش

 

 می برم تا که دران نقطه دور

 

 شستشویش دهم از رنگ گناه

 

 شستشویش دهم از لکه عشق

 

 زین همه خواهش بی جاوتباه

 

 می برم تا زتو دورش سازم

 

 ز تو ای جلوه امید محال

 

 می برم زنده بگورش سازم

 

 تا ازاین پس نکند یاده وصال

 

 ناله می لرزد میرقصد اشک

 

 اه بگذار  که بگریزم من

 

 از تو ای چشمه جوشان گناه

 

 شاید ان به بپرهیزم من

 

 بخدا غنچه شادی بودم

 

 دست عشق امد واز شاخم چید

 

 شعله اه شدم صد افسوس

 

 که لبم بازبر ان لب نرسید

 

 عاقبت بند سفر پایم بست

 

 می روم خنده به لب خونین دل

 

 می روم از دل من دست بردار

 

 ای امید عبث بی حاصل

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه هفدهم مهر 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
 باغ اطلسي

 سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟                                                                  اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟                                                                         شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟     اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟                                                                         تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه دهم مهر 1386  |
 مريخ! سياره ي روياهايم!

مريخ!
سياره ي روياهايم!
از آن روز که ترکت کردم …
و پايم را روِی سرزمين زنده هاي هميشه مرده
_ زمين نفرين شده_ گذاشتم …
ترس , همراهم بود!
همدمم
همه کسم
و چقدر از اين ياور هميشگي بي زار بودم
.
..

چقدر سخت به هواي دم کرده ي متعفنشان عادت کردم!
و چقدر بد بخت بودم …
حالا بعد از سفري چنين دراز و چنان رنج آور
به آغوشت
_ آغوش گرمت، گهواره ي همه ي خاطرات کودکيم_
باز گشته ام


گرماي در تو بودن
سکوت اعجاب انگيز دشت هاي بيکرانت
کاش ديگر هرگز از خود دورم نکني

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  |
 مرگ کجاست ؟!
در غمی که اشک نیست، در شادی که لبخند نیست، در بغضی که ناله نیست، در دردی که آه نیست، احساس کجاست؟
در احساسی که حس نیست، در دلی که عشق نیست، در دوستی که محبت نیست، در صداقتی که راستی نیست، زندگی کجاست؟
در زندگی که هدف نیست، در هوایی که باد نیست، در خاکی که آب نیست، در باغی که گل نیست، انسان کجاست؟
در انسانی که هیچ نیست، در سفره ای که نان نیست، در زمینی که جا نیست، در دنیایی که رحم نیست، مرگ کجاست؟
|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 لالای
 

لالا لالا گل پونه       

 گداامد درخونه

نونش دادیم بدش اومد

خودش رفتوسگش اومد

لالالالا گلم باشی

تودرمون دلم باشی

بمونی مونسم باشی

به خوابی ازسرم واشی

لالالالا گل خشخاش

بابات رفته خداهمراش

لالالالا گل فندق

ننه ات امدسر صندق

لالالالا گل پسته

بابات رفته کمربسه

لالالالا گل زیره

چرا خوابت نمی گیره

که مادر قوربونت می ره

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 
نمي توانم به ابرها دست بزنم ،
به خورشيد نرسيده ام .
هيچگاه کاري که تو مي خواستي انجام نداده ام .
دستم را تا جايي که مي توانستم دراز کردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي انجام دهم.
انگار من آن نيستم که تو مي خواهي ؛
نه ، نمي توانم ابرها را لمس کنم يا به خورشيد برسم.
اگر کسي از حال و روز من برسيد بگو:
زماني با من بود اما هيچگاه دستش به ابرها و به خورشيد نرسيد...

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 ديوانه اي باران نديده
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد!

ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم

ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را و نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :

ديوانه اي باران نديده

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 وفا داری
نه گناه کاریم نه بی تغسیر منو تو بازیچه ی تقدیریم

هردودربیراهه ی بی رحم عشق بادلواحساسه خود در گیریم

توکه هم دردی مرا یاری بده به من عاشق امیدواری بده

اگر عشق با ما سره یاری نداشت

تو به من قوله وفاداری بده

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 غروب زیباست اما نه در غربت
چشم در چشم غروب با قلبی پر از درد و سینه ای

مملو از تنهای به یاد شبی می افتم که مرا با کوله

 باری از دل واپسی ودل تنگی تنها گذاشتی وارام

سفر کردی..............

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 ارزوی وصال
نازنین سفرتنها سهم من از چشمان تو بود.دیشب فانوس زندگیم به امید روی تو روشنای می بخشید و امشب بی تو کذرگاه خفته است.

اکنون زمان کوچ پرستوها ونزدیگ شدن غروب بر بام شهر است.

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 
(گفتم به عشقم بگو اره شبام با تو پرستاره گفتی ستاره بی ستاره قلبم جای واسه تو نداره)

 

|+| نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 
 
بالا